يادمون نره يه روز خيلي ساده و بي ادعا پا به اين دنيا گذاشتيم تا شوق زنده بودن رو تجربه كنيم. وقتي تازه شروع كرديم، بي خيال بي خيال، خيلي بهمون خوش مي گذشت. اما هر چي جلوتر رفتيم و بزرگتر شديم، ديديم داره پستي ها و بلندي هاي زندگي بيشتر مي شه ؛ ديگه نمي شه مثه قبل قدم به قدم جلو رفت بدون اينكه تو مسير، سنگ هاي جاده پاهاتو آزار نده. به هر ايستگاهي كه رسيديم و هر مانعي كه پشت سر گذاشتيم، كلي تجربه ازش كسب كرديم و كوله بارمون رو پرتر از قبل روي شونه هامون گذاشتيم و پيش به سوي آينده. اما الان كه دارم فكر مي كنم مي بينم كه تمام عمر در حال امتحان دادن بوديم و تا وقتي هم كه برسيم به آخر در حال امتحان دادن باقي مي مونيم. ولي اينا اهميت نداره، مهم اينه كه از چند تا امتحان سربلند بيرون اومديم و در چند تا رد شديم. اميدوارم جزء اون دسته از آدم هايي باشيم كه امتحاناشونو با نمره هاي خوب پاس كردن اما اگه خوب هم نداديم، نبايد دلگير بشيم، هميشه هر شكست پلي براي پيروزي هاي بعديه. خلاصه اينكه بايد حواسمونو خيلي جمع كنيم تا امتحاناي بعدي رو خراب نكنيم و آخر اين راه بازنده بازي ما نباشيم و بتونيم با نمره قبولي از دانشگاه زندگي فارغ التحصيل بشيم. به قول دوستي زندگي مثه يه امتحان ديكته اس، مدام غلط مي نويسي و پاك مي كني ، هي مي نويسي و پاك مي كني، غافل از اينكه يه روز مي گن ورقا بالا.
باز باران...
باز باران با ترانه
مي خورد بر بام خانه
يادم آيد كربلا را
دشت پر شور و نوا را
گردش يك روز غمگين
گرم و خونين
لرزش طفلان نالان
زير تيغ و نيزه ها را
باز باران با صداي گريه هاي كودكانه
از فراز گونه هاي زرد و عطشان
با گهرهاي فراوان
مي چكد از چشم طفلان پريشان
پشت نخلستان نشسته
رود پر پيچ و خمي در حسرت لبهاي ساقي
چشم در چشمان هم آرام و سنگين
مي چكد آهسته از چشمان سقا
بر لب اين رود پيچان
باز باران
باز باران با ترانه
آيد از چشمان مردي خسته جان
هيهات بر لب
از عطش در تاب و در تب
نرم نرمك مي چكد اين قطره ها روي لب
شش ماهه طفلي
رو به پايان
مرد محزون
دست پر خون مي فشاند
از گلوي نازك شش ماهه
بر لب هاي خشك آسمان با چشم گريان
باز باران
باز هم اينجا عطش
آتش شراره جسمها
افتاده بي سر پاره پاره
مي چكد از گوشها باران خون و كودكان بي گوشواره
شعله در دامان و در پا مي خلد خار مغيلان
وندرين تفتيده دشت و سينه ها برپاست طوفان
دستها آماده شلاق و سيلي
چهره ها از بارش شلاقها گرديده نیلی
دراين صحراي سوزان
مي دود طفلي سه ساله
پر زناله
پاي خسته
دلشكسته
روبرو بر نيزه ها خورشيد تابان
مي چكد از نوك سرخ نيزه ها
بر خاك سوزان
باز باران باز باران
قطره قطره مي چكد از چوب محمل
خاكهاي چادر زينب به آرامي شود گل
مي رود اين كاروان منزل به منزل
مي شود از هر طرف اين كاروان هم سنگ باران
آري آري
باز سنگ و باز باران
آري آري
تا نگيرد شعله ها در دل زبانه
تا نگيرد دامن طفلان محزون را نشانه
تا نبيند كودكي لب تشنه اينجا اشك ساقي
بر فراز خيمه برگونه ها
بر مشك ساقي
كاش مي باريد باران
